تبليغاتX
کلام حق خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
یا حسین ! ..........
موضوع: دل نوشته ها سه شنبه سوم آذر 1388 1:44

شب گذشته یعنی چند ساعت پیش ، برای شرکت در مراسم عروسی یکی از جوانان فامیل با خانواده رهسپار بودیم ، در راه همراه با شوخی ها و خوش مزه گی های چنین شبی ، گفتگوی من و همسر و دختر و پسرم به مسائل اجتماعی کشید و سخن از نوع رانندگی شهروندان و حتی خودم به میان آمد و اضطراب و تشویش و شتابی که هنگام  رانندگی مشاهده می کنیم و این که چنین رفتارهایی روز به روز مخاطره آمیزتر می شود و به نظرمی رسد  شرایط اقتصادی و اجتماعی و......  تشدید کننده این مسائلبوده و هست و خواهد بود و متاسفانه افق روشنی را هم در روبرو نمی توان مشاهده کرد . .... در این بین نکته ایی را به خانواده ام گفتم و آن این بود که با توجه به شرایط و احساس عدم امنیت و بحران اخلاقی و اجتماعی و ایضا فرهنگی و نیز سیاسی در کشور ، صبح ها که از منزل خارج می شویم بازگشتمان به منزل بدست خداست وگرنه با این اوضاع و احوال خطرات و تهدیدهای جدی در ابعاد گوناگون ما را احاطه کرده است ؛ دختران به گونه ایی و پسران به گونه دیگر و ......... . ــــ البته لازم به توضیح نیست که تحت هر شرایطی عمر و اجل آدمی بدست خداست و منظورم در اینجا ، بیان شرایط نامساعد اجتماعی و اخلاقی است ــــــ .پس از دقایقی که از گفتگویمان می گذشت در یکی از خیابان های اصلی جنوب غرب تهران با سرعت معمولی و بلکه به آرامی در حال کناره گرفتن و ایستادن برای پرسیدن آدرس بودم که به ناگهان صدای برخورد شدید شیء را با  ماشین خودم احساس کردم و در یک لحظه مشاهده کردم که موتور سواری از پشت یا کنار به شدت با خودرو برخورد کرد و بر روی زمین پرت شد ، در آن لحظات سخت دونکته به ذهنم مانند برق خطور کرد ؛ یکی این که خدا کند این موتور سوار که قاعدتا جوان هم باید باشد زنده بماند ـــ چون بشدت با ماشین و زمین و جدول سیمانی برخورد کرد ـــ دوم این که به همسر و فرزندانم صدمه ایی نرسیده باشد . ........ همراه با دو نکته ایی که به طور آنی به ذهنم خطور کرد فقط یک سخن و فریاد کشیدم ــــــ یا حسین ـــــ و به چیز دیگری توجه نداشتم . .......... خلاصه این که بلافاصله از خود رو پیاده شدیم تا موتور سوار را در یابیم که مشاهده کردم دو تا جوان ۲۲ــ۲۳ ساله اند و یکی خود بلند شده و دیگری را کشان کشان به کناری بردیم و الحمدلله هر دو زنده و هوش و حواسشان خوب بود ..... بگذرم .... موتور سوار را به بیمارستان رساندیم و پس از عکس برداری و معاینان و مدتی پیگیری به خیر گذشت و خداوند کریم را هزاران بار شکر و سپاس گفتیم که جان انسانی حفظ شد و خطر جدی متوجه آن دو که جوانان با معرفت با همان خوی و خصلت زیبای لوطی گری جنوب شهری بودند ، نشد . اینک که  از  آن حادثه ساعاتی بیش نمی گذرد ،  نکته ایی لذت بخش و معنوی آرامم می کند و حس و حال آن لحظات انقطاع به من قوت می دهد و امیدم را دو چندان می کند و آن این که در آن لحظات سخت و ناگهانی ، یاد حسین عزیز و سید الشهدا آرام بخش قلب و دلم شد و گویا در آن شرایط ، اکسیر جان بخشی ، مرا جانی دوباره بخشید و الان هم خدای کریم را شاکرم و احساس امید و نشاط می کنم که هنوز حس و حالی باقی مانده تا مانند دوران دفاع مقدس و گاه خطر ، یاد و نام حسین فاطمه سلام الله علیهما در بدترین شرایط فریاد رس دلم باشد  ، و خوشحال شدم که هنوز این لیاقت را دارم که به گاه خطر نام شریف حسین عزیز نخستین نامی باشد که با دل و جانم همنوا و همراه شود .

.........................

نویسنده علی عارف | لینک ثابت |

موسوی: کشوری که به نام اسلام اداره می شود نباید با ترساندن مردم مسیر را طی کند
موضوع: شنبه سی ام آبان 1388 23:44
شنبه, ۳۰م آبان, ۱۳۸۸

موسوی: کشوری که به نام اسلام اداره می شود نباید با ترساندن مردم مسیر را طی کند

انقلاب شده که ما شجاعت داشته باشیم و آزادی را بعنوان یک اصل و خواسته فطری انسان دائم بخواهیم.ما نمی توانیم از این اصول برگردیم و هر هزینه ای که لازم باشد تن می دهیم و تحمل می کنیم. انقلاب اسلامی اتفاق افتاد که به مردم شهامت بدهد.مردم در انقلاب اسلامی از زمین سربرداشتند وچشم در چشم جهانیان دوختند.در خودشان شهامت را کشف کردند.این شهامت بود که به ما قدرت داد در 8 سال دفاع مقدس مقابل همه نیروها بایستیم و با دادن شهدای بسیار یک میلیمتر از خاک کشور را واگذار نکنیم.در طول انقلاب سرمایه بزرگتر از این نداریم.

کلمه:میر حسین موسوی در دومین مصاحبه ویدیوئی –اینترنتی با  ” کلمه”  درباره اتفاقات رخ داده در ۱۳ آبان امسال و لایحه هدفمند سازی یارانه ها و نگرانی های کارشناسان در مورد تبعات اجرای طرح سخن گفته است.

موسوی در این گفت و گو همچنان بر پایبندی به قانون اساسی به عنوان نقطه اشتراک حداقلی اعضای جنبش سبز تاکید کرده و معتقد است:گرچه در ۱۳ آبان علیه مردم لشگر کشی کردند اما ؛مردم توجه کنند که هرچه در مقابل آنها خشونت کنند آنها نباید اسیر خشونت و احساسات شوند. برای ما حفظ عقلانیت و خونسردی و حفظ و پایبندی به اصول و شجاعت ابراز عقاید در جامعه ضروری است؛

 دریافت فایل صوتی


ادامه مطلب
نویسنده علی عارف | لینک ثابت |

روزهای بهشتی !
موضوع: پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 17:45

بدون ویرایش ..........بخش هایی از داستان خواستگاری و ازدواج من ( سال ۱۳۶۴ در ۱۹ سالگی  ) ! بمناسبت سالگرد ازدواج امیر مومنان و حضرت فاطمه سلام الله علیهما .........

از دوستان عزیزم به خاطر ادبیات خاص نوشته پوزش می خواهم ُ دلم نیامد کلمات و نوشته های گذشته را که برایم خاطره انگیز است تغییر بدم .

(۱)

تازه دو روز بود  از مرخصی چند روزه  که واسه دیدن مادرم و بچه های محله رفته بودم اما نیمه کاره تمومش کرده و برگشته بودم  می گذشت  و هنوز حس و حال تهرون از تن و بدنم بیرون نرفته بود که  حسین رو  که از دوستان قدیمی و فرمانده گروهانم بود دیدم داره  سلانه سلانه با لبخند طرف من میاد هنوز  نرسیده  بدون مقدمه گفت : پسر اینجا چی کار می کنی ؟ تو  که باید تهرون باشی ! گفتم : داش حسین نتونستم بمونم هر چی با خودم کلنجار رفتم که چند روزی بیشتر آسفالت های خیابونا رو  متر کنم  نشد که نشد . این چند روز رو هم با بچه های با حال محله دنبال عشق و حال  بودیم  و گرنه دق مرگ می شدم .حسین گفت : دست  مریزاد ! حالا میری تهرون صفا کنی بی مروت ! گفتم : یواش عمو ! گازشو شل کن ما هم برسیم !  چی چی رو همین طور  برا خودت داری آسمون  ریسمون می کنی ؟ اگه اهل لات بازی و صفا ! ..... بودم  تهرونو   که پر از حوری های بهشتیه ! ول نمی کردم بیام اینجا  قیافه مثه پشمک تو رو ببینم  ! هنوز  " ک  " پشمک از دهنم بیرون نیومده بود کهمثل یه شیر زخم خورده به طرفم  پرید . اما من که می دونستم با شنیدن اسم پشمک قاطی می کنه پا به فرار گذاشتم  و حسین هم به دنبالم . هر چی دم دستش میومد به طرفم پرت کرد . گفتم : داش حسین از خر شیطون بیا پایین ! گفت : تا نگی غلط کردم ول کن نیستم .گفتم : باشه غلط کردم اونم دوبله راضی شدی ؟یه خورده آروم شد و گفت : آخه لامصب ! خیر سرم اومد بودم برات خبر خوش بدم اما حالمو  بد جوری گرفتی ( خوبه اینم اینجا بگم که بعضی بچه ها برا فیلم اومدن و فیلم کردن  بقیه بچه ها خودشون زده بودن به کوچه علی چپ که مثلا از  چیزی مثل پشمک -- خرمالو و ....متنفرند و بدشون میاد . اما  وقتی تک و تنها می شدند این خبرا نبود .)  یواش یواش رفتم جلو گفتم چه خبر خوشی ؟  خبر خوش اصلا به من میاد ؟!گفت : داداش حمیدت تلفن کرده  علی رو هر چی زودتر بفرست تهرون کار مهمی پیش اومده ! با تعجب پرسیدم چه کار مهمیه  که این دو روزه پیش اومده ؟ من که تازه اومدم ! نکنه مادرم چیزی اش شده ؟ و هیچی نمی گی؟  گفت : نه علی جون ! برات خواب دبدن ! گفتم : خیر باشه .یه ذره لفتش داد و گفت : خیر خیره !  برو خودت می فهمی چی کارت دارن .منم چون اخلاق حسین رو می دونستم که نم پس نمیده هیچی نپرسیدم .

(۲)

_ تا در زدم نه نه ! خانم __ منظورم همون مادرمه که هنوزم برام عزیزترینه __ 

(روح بزرگ و نازنین مادرم سال گذشته به ملکوت اعلی پر کشید )

در و بروم باز کرد مثل اینکه پشت در منتظر باشه !  بغلم کرد و بوسید و  هنوز ساکمو

 نگرفته بود که گفتم : نه نه چی شده ؟

گفت : هیچی بذار برسی یه چایی و آبی بخوری بعد  می فهمی چه خبره .

اما من سمج شدم که تا  نگی چی شده پامو  تو نمیذارم !

گفت : بچه جون ! داداشات با هم قرار گذاشتن  دامادت کنن !

تا گفت دامادت کنن  با عصبانیت گفتم : پس به خیال خودشون خوب نقشه ای کشیدن

تا منو از جبهه بیرون بکشن . من این قرتی بازیا  تو  کتم نمیره

دست از سر من بردارن !

نه نه گفت : حالا بیا  تو  اینقده بالا و پایین نپر !

 وقتی نه نه رفت تو آشپزخونه و  تنها شدم  یواشکی با خودم گفتم آخش !

خدا از دهنتون بشنو ....نکنه سرکاری باشه ؟ خلاصه دل تو دلم نبود !

تا نه نه با چایی سینی اومد تو اخمامو تو هم کردم و گفتم :

نه نه ! گفته باشم من زیر بار این حرفا نمیرم  دیگه خود دانید !

یه نگاه زیر چشمی به من کرد و با لبخند گفت : اگه بگی جون نه نه  من زن نمی خوام

همین الانه زنگ می زنم داداشات  نیان .

تو بد مخمصه ایی گیر افتاده بودم  یه خورده با  انگشتام ور رفتم و گفتم :

آخه نه نه !

هنوز تموم نشده بلند شد و گفت : بچه جون حنات پیش من رنگ نداره ! بلند شو

برو چند تا نون بگیر و امشب  می خواهیم  بریم .................... 

(۳)

وقت اذان ظهر  یه دفعه  به فکرم رسید برم مسجد محله  تا برای خواستگاری رفتن که بیشتر شبیه  توفیق اجباری !  بود  استخاره بگیرم .با اخلاص تمام !  وضو گرفتم و به طرف مسجد حرکت کردم .خودمم نمی دونستم استخاره خوب بیاد بهتره یا بد بیاد . اما اصل داستان برام لذت داشت . خلاصه بگم  بعد از  نماز ظهر وقتی حاج آقا استخاره گرفت رو به من کرد و با لبخندی گفت : خیره پسرم و خیلی خوبه !  فقط باید عجله کنی و تاخیر جایز نیست ! وگرنه از دستته میره ! با خودم گفتم : عجب شانسی آوردم که استخاره خوب اومد وگرنه دیگه از این فرصت ها معلوم نیست  کی بیاد ! شاید با خودتون بگید عجب ندید پدیدی یودی ؟! بله ! یعنی  بودم  !  من دیگه  نفهمیدم نماز عصر رو چطوری بخونم فقط یه وقت متوجه شدم  میم والسلام نمازم رو می  خونم . بدو بدو اومدم خونه داد زدم  نه نه ! من آماده ام ! گفت واسه چی ؟ گفتم برا داماد شدن . ... همین که پاهام رو به پله اول خونه شون گذاشتم  همه خانواده شون به استقبال اومدند .  اما من فقط دنبال اونی بودم که بنا بود شریک زندگیم بشه ! هنوز وسط پله ها بودم که یه دفعه دیدم یه دختر خانم با چادر سفید گل گلی به جمع اضافه شد !  یواشکی نگاهش کردم قلبم هوری ریخت پایین ! داشتم از خوشحالی وا می رفتم .  آخه اون دختری بود که چند ماه پیش تو بهشت زهرا بالای مزار مرحوم طالقانی دیده بودمش یعنی همدیگه رو دیده بودیم . عجب داشتم از خوشحالی دیوونه می شدم .... اون هم بعدا برام گفت وقتی از پله ها بالا میومدی منم از خوشحالی داشتم پر در می آوردم ............. گفتم : الان فهمیدم این که می گن : فلفل هندی سیاه و خال مه رویان سیاه   هر دو جان سوزند این کجا و آن کجا ! ؟ یعنی چی ! با با  ای والله ! اومده  بودی فاتحه خونی و زیارت اهل قبور یا دل بری ؟ با تعجب و شرم و حیای دخترونه که مثل آب زلال و پا ک بود گفت منظورتون رو نمی فهمم گفتم یادته  واسه چهلم عموت اومده بودید بهشت زهرا فاتحه خونی بعد همگی رفتیم سر مزار آیت الله طالقانی ؟ گفت : آره یادم  اومد .... بلافاصله با یه شیطنت خاصی گفت : نباشه اون پسره سیاه و سوخته تو بودی ؟! روبروم وایستاده بودی بهم زل زده بودی ؟ گفتم : اولندش وسط دعوا نرخ تعیین نکن ! سیاه و سوخته یعنی چی جوون به این خوش تیپی !  و سفیدی  مثه قرص قمر ! .......یه  دفعه زد زیر خنده و گفت : ماست فروش  نمیگه  ماست من ترشه ! .........  داشتم کلافه می شدم که گفت ببخشید شوخی کردم ....... با تشر گفتم : دختر مردم با پسر نامحرم چه شوخیی داره ؟ من کجا بهت زل زده بودم که اول بسم الله داری  برجکمو می زنی ؟ من هنوز نمی دونم دختر  جن  یا بسم الله ؟! ....الان دست و پام می لرزه ؟..........اونم    که یه ذره رنگم برگشته بود به خاطر این بود که تو منطقه جنوب و جبهه زیر تیغ آفتاب سه ماه تموم شهرو  ندیده بودم ...خلاصه کلی از معصومیت خودم براش گفتم و فیلم بازی کردم .... گفت : حیف که پاسداری و دلم برات می سوزه وگرنه الان جواب نه می گفتم تا دلت بسوزه ! اما اون لباس سبز قشنگت منو یاد امام حسین می اندازه و حاضرم هر چی رو تحمل کنم به احترام این لباس مقدس ........... انگاری با این حرفاش داشت منو جادو می کرد و من حر فی برای زدن نداشتم ....بهش گفتم : می دونی با کی می خوای ازدواج کنی ؟ و چه سرنوشتی در انتظارته ؟ ..........گفت آره همه چی رو می دونم ......گفتم مثلا می  دونی شاید بعد از نامزدی و عقد برم جبهه و دیگه  اصلا بر نگردم یا چشم و دست و پا و.... قطع و  شاید  اسیر   بشم .

گفت :  منم پیرو حضرت زینبم ...............

وقتی این چند جمله بینمون رد و بدل شد هر دو احساس کردیم خیلی وقته هم دیگه  رو  می شناسیم .........آره به توافق و تفاهم کامل رسیدیم چون  هیچ  چیز دیگه  بالاتر از مردن و شهادت و قطعه قطعه شدن و در جوانی شریک زندگی رو از دست دادن نبود و نیست و ما دو نفر تا بدترین شرایط ممکن تفاهم داشتیم .......... لابد دنبال این هستی  ببینی بعدش چی شد ؟......... خوب معلومه یه عقد ساده گرفتیم و رفتم جبهه و بیشتر  از دو ماه هم دیگه رو ندیدیم و اصلا قیافه نامزدم رو هر چی فکر می کردم یادم نمی اومد ! ........................

عجب روزگاری بود ....یادش بخیر . همیشه با خودم میگم

اون روزا قطعه ای از بهشت بود و تکرار شدنی نیست ......بگذرم ......

 

(  بخش هایی از خاطره رو  سانسور کردم ....شاید وقتی دیگر ....)

 

نویسنده علی عارف | لینک ثابت |

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟
موضوع: یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 23:46

این روزها که غرق در سیاست و اجتماع و گرفتاری اقتصادی ، کاری و زندگی روزمره هستیم ، مصادف است با رحلت دانشمندی بی نظیر و اسوه علم و اخلاق و انصاف مرحوم علامه طباطبایی که درود و رحمت خداوندی و شایستگان بر او باد .

به رسم بزرگداشت این عزیز که بسیار به او علاقه مند بوده و هستم نکاتی را از روزهای آخر حیات دنیوی  آن عالم یگانه محضر دوستان عزیز تقدیم می کنم .  

 

رحلت علامه طباطبایی ضایعه‌ای برای حوزه‌های علمیه و مسلمین است

مهندس عبدالباقی، فرزند علامه طباطبایی نقل می کند:

هفت، هشت روز مانده به رحلت علامه، ایشان هیچ جوابی به هیچ کس نمی داد و سخن نمی گفت فقط زیر لب زمزمه می کرد « لا اله الا الله! »

حالات مرحوم علامه در اواخر عمر دگرگون شده و مراقبه ایشان شدید شده بود و کمتر تناول می کردند، و مانند استاد خود، مرحوم آیة الله قاضی این بیت حافظ را می خواندند و یک ساعت می گریستند

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش  

 کی روی؟ ره زکه پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟

همان روزهای آخر، کسی از ایشان پرسید: در چه مقامی هستید؟ فرموده بودند: مقام تکلم

سائل ادامه داد: با چه کسی؟ فرموده بودند: با حق

حجت الاسلام ابوالقاسم مرندی می گوید:

« یک ماه به رحلتشان مانده بود که برای عیادتشان به بیمارستان رفتم. گویا آن روز کسی به دیدارشان نیامده بود. مدتی در اتاق ایستادم که ناگهان پس از چند روز چشمانشان را گشودند و نظری به من انداختند.

به مزاح [ از آن جا که ایشان خیلی با دیوان حافظ دمخور بودند ] عرض کردم: آقا از اشعار حافظ چیزی در نظر دارید؟ فرمودند:

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟

 بقیه اش را بخوان!

گفتم:

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

علامه تکرار کردند:

تا به کجا!

و باز چشم خود را بستند و دیگر سخنی به میان نیامد

 

نویسنده علی عارف | لینک ثابت |

مشورت و کار جمعی راه حلی اساسی !
موضوع: اجتماعیات جمعه بیست و دوم آبان 1388 12:14

حضرت آیت‌الله مکارم‌شیرازی اسلام را دین شورایی خواند و یکی از امتیازات مردان خدا را مشورت در امور دانسته و گفتند: مسئولین باید دست به دست هم بدهند و با مشاوره و استفاده از تجربیات افراد باسابقه بتوانند به مشکلات مسلط شوند تا آینده خوبی برای نظام و مردم رقم بزنند.
-------------------------------

هنگامی که دیدگاه حضرت آقای مکارم که از مراجع بزرگ و انصافا پرکار و همه جانبه نگر شیعه است را خواندم ، از یک سو لذت بردم و به این عالم روشن ضمیر در دل تبریک گفتم و از سوی دیگر متاسف که در نظامی که با نام اسلام عجین شده و خون هزاران شهید بر پای آن ریخته شده ، چرا باید با خودمحوری عده ایی که خود را عقل کل می دانند ، این چنین دچار مشکلات اقتصادی ؛ اجتماعی و سیاسی شود . به طوری که بسیاری از مردم دائما در استرس و فشار شدید روحی و روانی هستند که بر اثر ندانم کاری ها و سوءمدیریت ها و عدم مشورت ها و خیره سری ها بر مردم نجیب ایران تحمیل شده است .

 هنگامی که پیامبر اسلام که معصوم و عقل کل است بر اساس آیه شریفه " و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله " مامور مشورت می شود ، و ائمه معصومین علیهم السلام در تمام زندگانی معصومانه خود مشورت را لازمه زندگی می دانسته اند، و بدان عمل می کرده اند ؛ نباید حضرات بر خود بلرزند که چگونه با خود شیفتگی و خود بزرگ بینی و عدم تدبیر درست امور ، ملت را دچار مشکلات عظیمی کرده اند که بسیاری از آنها با مشاوره و مراجعه به اهل فن و نخبگان جامعه قابل حل بوده است ! . مگر قرآن کتاب راهنمای ما و همه اهل عالم نیست ؟ مگر در قرآن " فاسئلوا اهل الذکر " را نخوانده ایم و ندیده ایم که سفارش و بلکه دستور به پیروی از اهل تخصص می کند ــــ البته معنای خاص آیه مراجعه به اهل بیت و معنای عام آن رجوع به همه متخصصان عالم است ــــ ؛ این در حالی است که  راه و روشی که در پیش گرفته شده ره به ناکجا آباد می برد . والله قسم وقتی به پیشینه خود ــ ایرانیان ـــ با تاریخی شش، هفت هزار ساله که در بسیاری از ایام درخشان و در اکثر امور علمی و اخلاقی و اقتصادی و سیاسی ، پیش قراول جهانیان بوده ، نگاه می کنیم و به پیشینه ۱۴۰۰ساله خود که افتخار پیروی از علی و آل علی  صلوات الله علیهم اجمعین مانند نگینی درخشان بر سینه ما می درخشد ، نظاره می کنیم و به پیشینه مبارزاتی صد ساله اخیر این ملت که از نهضت مشروطه آغاز و با نهضت ملی رو به تکامل و در بهمن ۵۷ با انقلابی بزرگ به اوج می رسد و خواهان عزت و شرف و آزادی و پیشرفت همراه با اخلاق و معنویت می شود ، نگاهی گذرا می اندازیم ، بر خود می لرزیم که چه می خواستیم و اکنون کجا هستیم ؟ آیا به آن چه می خواستیم رسیده ایم ؟ آیا آرمان شهدایمان تحقق یافته ؟ ....... نباشد ، خدای ناکرده ملتی که ۸ سال دفاع مقدس شجاعانه و ۳۰ سال دفاع بزرگوارانه از این انقلاب و کشور را در کارنامه دارند و دلشان برای این کشور و عزت و شرف آن می تپد و تنها کشور پرچمدار و بلکه ام القرای مکتب علی بزرگ و تشیع علوی است و با انقلابی بزرگ ، خواهان آزادی و آزادگی و فلاح و رستگاری جهانیان بوده ؛ خود در زیر چرخ ندانم کاری ها و سوء تدبیرها و عدم تحمل های عده ایی خود سر و خود بزرگ بین و کم ظرفیت له شود و آرزوها و آرمانهای الهی و انسانی و شرافتمندانه در زیر کوله باری از مشکلات و بحران ها که خانواده و اقتصاد و اجتماع را در بر گرفته باشد مدفون شود . چنین روزی و چنین آینده دردناکی ـــــ که متاسفانه رگه هایی از آن در مسائل اجتماعی و اقتصادی قابل مشاهده است ــــ ، هرگز و هرگز  بر این ملک و دین و ملت مباد .

امیدواریم و هرگز این امیدواری گزافه نبوده و نیست که دانشمندان و عالمان و بزرگان دین و ملت و انقلاب اسلامی و مردم آگاه و فهیم و روشن ضمیر ایران عزیز می توانند و می توانیم بر این مشکلات غلبه کنیم و با همفکری و همدلی و همراهی به آینده ایی درخشان چشم بدوزیم و آن را در آغوش بگیریم .

" ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم "    

 

نویسنده علی عارف | لینک ثابت |


aref-a.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati